ترانه ساز بی ساز- حمیدرضا مجیری
این غزل رو پارسال در چنین روزی نوشتم، در چهاردهمین روز اسفند. کم کم داریم به سالِ نو نزدیک می شویم به امید اینکه در سالِ نو، بهای ِ راستی مثل چیزهای مادی افزایش یابد! دروغ کاشکی در جهان دروغ نبود! حرفها این چنین شلوغ نبود! هر دروغِ بلیغ و شیوا را کاشکی فرصتِ بلوغ نبود! راستی حُکم بر جهان می راند این چنین زیرِ بارِ یوغ نبود! گر که خفاش نور را می خواست چشمِ کم سوش بی فروغ نبود کاشکی راستی بهایی داشت! حیله و مکر هم نبوغ نبود!
( نظر شما برام یادگار و یاریگر است! نظر خودتونو بنویسید!) قاضی حکم می کردم که کینه ها را همه تبعید کنند در کویری که نروید جز خار. به همه می گفتم: (( در درستی شهودِ شهوت شک و تردید کنند)) حکم ِاعدام ِ تجاوز را صادر می کردم هر زمینی که درآن دستِ ستم می رویید بایر می کردم هر کجا می دیدم تبعیض آن را می کشیدم به حضیض. حکم می کردم که دام ِ تزویر و ریا را زود در دام کنید! دشمنیها را باید اعدام کنید! و به داروغه چنین می گفتم: ((هر دروغی به کلامی دیدی آن را افشا کن! دستِ محبوس ِ حقیقت را وا کن!)) بهمن ِ ۱۳۸۴ درود به همه شما دوستداران شعر و ترانه! امروز ۲ اسفند تولد وبلاگ من است در حالی که ۲۰ روز از تولد خودم می گذره. شعر و ترانه می نویسم،هر چند خودم چند سال پیش چنین نوشتم: شاعری مطلقا سرودن نیست! زنده بودن دلیلِ بودن نیست! تا بعد بدرود. نوار ِ نور در این صبح که تمام روزنه ها بسته اند و چشم می گردد به دنبالِ نوارِ نور تا موسیقیِ آفتاب را بشنود در این صبح که حتی بر پنجره لاکِ غلط گیر می کشند تا این همه حقیقتِ زرد را محو کنند تو انتظار داری کسی به تو صبح به خیر بگوید. بهمن ِ ۱۳۸۴
| Design By : Night Skin |


