تبليغاتX
ترانه ساز بی ساز- حمیدرضا مجیری
ترانه ساز بی ساز- حمیدرضا مجیری
ترانه ساز بی ساز- حمیدرضا مجیری
خانه | آرشيو | ايميل


تمام حقوق اشعار وترانه های این وبلاگ متعلق به سراینده بوده و هرگونه رونوشت و استفاده ی نوشتاری یا موسیقیایی از این مطالب بدون اجازه ی صاحب اثر ممنوع و قابل پیگرد می باشد.
حمیدرضا مجیری
Hamid Reza Mojiri

امکانات و ابزارها


نوشته هاي پيشين
لينکدوني
لينکهاي روزانه
طبقه بندي موضوعي
پشتيباني

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالبساز آنلاين طراحي شده است.

Powered by
Blogfa.com
Online Template Builder

پیج رنک گوگل

پیج رنک

بچگیا یادش به خیر!
 

بچگیا یادش به خیر

اون بازی های بی کلک

باد با ما همبازی می شد

وقتی که داشتیم بادبادک

 

تو بازی قایم باشک

همیشه پیدا می شدیم

تو مشتمون هر چی که بود

همیشه رسوا می شدیم

 

بچگیا یادش به خیر

آبشار لیز سرسره

سربالاییا کم بودن

کم بود دیوارُ دلهره

 

اما حالا دیگه تو این حالُ هوا توی دنیای ما

بادبادکای ما بی چون ُ بی چرا همش زندونین

خیلی ساله دیگه تو این هوای بد،محکوم حکم باد

محکوم فکرِ ما،محکوم یه حکمِ غیر قانونین

 

حالا تو بازی زندگی اگه روزی قایم شیم

پیدا نمی شیم

رنگِ عشق اگه روی صورتِ زردِ ما باشه

رسوا نمی شیم

 

حالا تو بازی بی برنده ی سخت زندگی

همبازی،هم قلب دیگه نداریم

چشامون با صد فریب بسته وُ دلبسته می شه

حتی قبلِ این که چش بذاریم

 

کاشکی ترازوی الاکلنگ یه روز

دیگه از بازیُ زمینِ ما بره

آخه همش یکی باید پایین بیاد

تا اون یکی بتونه که بالا بره

 

حالا تمومِ زندگی ما سربالاییه

از بالا چقدر چراغای شهر تماشاییه!

۱۳۸۵ 


[ ]
+
اشک شوق
 

 

                                                                                   Ka'beh

بعضی وقت ها

به خاطر یادها و خاطره ها

خسته از هروله ای که با یک نگاه

از اینجا تا یک چشم می رود

زمزمِ چشم

شروع به جوشش می کند!

و از این چاه است که

برای هاجر و اسماعیل

آب پدید آمد

و از آن زمان بود

که ابراهیم فرمود:

((به عشق تو

کعبه را

بنا خواهم نمود!))

۷۸/۶/۱۲ 

 


[ ]
+
تولد آدم برفی

اینجا نه نگاهی ست که صدایم کند
نه صدایی ست که برگردد،
 نگاهم کند!
همه چیز در نور مدفون است!
همه چیز از نور و نگاه زاده می شود!
دلم می خواهد امشب
به عدد سال هایی که گذشت
سی و سه پل را
سی و دو بار
قدم بزنم
وخود
ادامه ی پلی باشم
که کسی  در آن
نه ایستاد
نه آن را
به تماشا نشست!
دلم می خواهد امشب می شد
سی و سه پل را
فوت کرد!
و آن وقت
یک دهانه ی روشنِ آن
برای همدهانی با
تمام ترانه های من کافی بود!
آه امسال،در اصفهان
آدم برفیی به دنیا نیامد!
و من
دوست دارم
تمام آدم برفی ها را
تا کنم!...
و آن سوی این سی و سه چشمی که نگاهم می کنند
کمی پایین تر از آسمان
ماه تمام قد ایستاده باشد!
و آن وقت، چشم هایم در
"چهارراه نظر"
پاهایم در
"سی و سه پل"
دست هایم
در" میدان آزادی"
و صدایم
 در" پل خواجو"
باشد!
اگر چه پاهایم خسته شوند
از  رفتن
دست هایم
از نوشتن
صدایم
از خواندن
اما...
چشم هایم خسته نمی شوند
اگر چه
ماه، پشتِ ابرها بماند!

بهمن۸۸


[ ]
+
 

مدتی ست دیگر

نه از سیب ها می گویی

نه از جاذبه ی دست ها

نه از زمینی که

گورِ ما را گم نمی کند!

احساس شرم از گفتن

یا ترس از چیدن و چیده شدن؟

برای انسان قرن بیست و یک

که شاعری باشد

بی وزن و قافیه ی این روزهای باژگون و

کلماتِ به تنگ آمده از دل ها

 زمین  دهانی ست

که کاش باز می شد!

۹۰/۵/۱۹


[ ]
+
ارجا-حسین مزاجی
 

چهارمین مجموعه شعر آقای حسین مزاجی با عنوان"ارجا"در نشر چشمه منتشر شده است.

اندیشه های بنفش (۱۳۷۴) ، راز فنا (۱۳۷۷)، شعبده باز (۱۳۸۲)مجموعه شعر هایی است که تا کنون از حسین مزاجی انتشار یافته است.
که مجموعه شعبده باز در سال ۱۳۸۳ توسط نشر کارنامه به عنوان اثر شعری برگزیده انتخاب شد.
 چهار شعر از مجموعه ی ارجا :


نسناس                                                       Arja 


سگ ها
صید را کشان کشان آوردند:
پیری
با یک دست
یک پا
و محاسنی سپید
با فصاحت از من پرسیده بود:
بزرگوارا!
راه کدام است؟
پیش از حلال شدن
بیهوده کوشید
ثابت کند
انسان است
به بزرگی حکایت را گفتم
آن زمان که به ماوراءالنهر بودم
خندید و گفت:
او نسناس بوده است
با گوشتی لطیف تر از آهو
و مغذّی تر از
تیهو و کبک.
جگرش عطر نسترن می داد
و بر آتش
بوی خوش عود و صندل می پراکند.
------------------------------------------

هیابانگ شتران


درویشان
هر روز
در برابر من
آستین بالین می کنند
و
می میرند
شتران
هر شب
بر بام من
هیابانگ می کنند
و پا می کوبند
در انتظار آخرین خرامِ رقص این رقاصه
به تبار آنانی می اندیشم
که اگر اندام شان نیک مالیده شود
بوی مُردار می دهند.
------------------------------------
عقاب و کلاغ

عقاب
در باغ پرندگان
روده ای را
از هم می درید
آن سوی تورها
در دوردست آسمان
کلاغ
در اوج می پرید

خدا رحمت کند
مرحوم خانلری را.

------------------------------

زنبور


زنبوری وزوز کنان پرسه زنان و سرگردان
بر گل ها فرود می آمد
به کندو که بازگشت
هر چه زور زد
جز ماده ای سخت و سیاه و قیرمانند
چیزی دفع نشد
ملکه خشم آلود او را نگاه کرد
سربازان آماده بودند
تا به یک اشاره،تکه تکه اش کنند
زنبور به زبان زنبوران گفت:
زلکه،زین زوی زفرت زنگیز زز زن نیست1
آن ها عطرآگین و زیبا بودند
ملکه چند زنبور را نشان داد
که مایعی زرد و شفاف از آن ها جاری شد
لوس و راضی از رضایت ملکه
بعدها معلوم شد
کندودار
یک سطل شکر آب زده بیرون گذاشته است
همه می روند،سطل را می لیسند
برمی گردند،در کندو...

حالا خواننده
بینی ات را برابر شیرازه ی کتاب بگیر
ناگهان سرت را بالا کن
و به آسمان بنگر
زنبوری را می بینی که در آفتاب وزوز می کند
این روح اوست که بی گناه کشته شد
و در یک نقطه ی ثابت
تا ابد
پرپر می زند...

1-ملکه این بوی نفرت انگیز از من نیست.


[ ]
+
گُل یا گلوله
گُل یا گلوله

 

نه گُل هایی

که در ولنتاین

به هرز می روند

نه گلوله هایی

که در زمان صلح!

هیچ کس

به فکر من نیست

وقتی که زیبایی ات

اینجا نیست

و سوت و کورست اینجا

یا به گُل

 فکر می کنم

یا به گلوله!

۹۰/۱/۲۲


[ ]
+
بازیگر خوب
بازیگر خوب

 

بازیگر خوبی نیستم!

 بازیگر نیستم!

اصلن خوب هم نیستم!

برای همین

دلم می خواهد امروز

نقش مُرده را

بازی کنم!

(مُرده ای که خواب می بیند)

و تو  

که بازیگر خوبی هستی

من

و کلماتم را

خوب به بازی گرفتی

نقش زنده را

بازی کن!

(زنده ای که دیالوگِ مُرده ای را

به خواب می بیند !)

۹۰/۱/۲۴


[ ]
+
وکالت
 هفتم اسفند،روز وکیل مدافع...

                                                                                                                          آرم کانون وکلا     

 

وکالت

 

هیچ کس

از زیبایی های تو دفاع نمی کند!

هیچ کس

از تو

زیبا دفاع نمی کند!

همه می خواهند

زیبایی هایت را

مثل توپی طلایی

به بازی بگیرند!

تنها منم

که وکالتِ خورشید را

قبول می کنم!

۸۹/۷/۲۱


[ ]
+
 به دوست عزیزم محسن آزادی و تمام غم هایش

 

چشمانِ دوستم را

با کلماتی که

از دست داده بود

و به دنبالشان می گشت

دیدم!

با همین زبان گفت:

((بگو به چه می مانم؟

می خواستم بگویم

به مُرده ای که

روزنامه می خوانَد!))

اما

چیزی نمی توانست بخواند!

روزنامه بود

روز نبود

نامه نبود

 

چشم هایش

 تیتر صفحه ی اول روزنامه هایی بودند

که خبر تازه ای نداشتند!

دلش را در یک پریخوانی

به افسانه ها باخته بود

و آن تیتر کم کم محو می شد...

نشانِ عدالت را 

تاسی صلیب نشان

بر کف دستِ ترازویی بزرگ و مستطیلی

دیدم

که خود را

 از سقف دار زده بود

هیچ آهنگی در خواب

راه نمی رفت!

هیچ کلمه ای در خواب

نمی رقصید!

!Adelante

و دست دیگرش 

 که تاسِ خود را

گم کرده بود

خالی...!

!Adelante

نه دوستِ من

تو را

همین روزنامه های خشکی بس است!

به دریا ها سفر نکن!

گریه نکن!

در زیرِ آب ها

هیچ روزنامه ای چاپ نمی شود!

وگاهی سفر

 ادامه ی حرف ها و راه هایی ست

که در خواب هایمان

آن ها را

تکرار می کنیم

یا همان تاس صلیب نشان

که در شش رویش

 هیچ نقطه ای

 برای ماندن ندارد!

 و ما شاید عاقبت

با تمام ترس هایمان

از ارتفاع

از دوری

با ترس راهِ آسمان را

انتخاب کنیم!

در مسیرِ آسمان

در کلمه ای

به خواب می رویم

 

و آن وقت دیگر

روزنامه های زمین را

نمی خوانیم

و این روزنامه ها هستند

که ما را می خوانند!

 


[ ]
+
مُشت ها
 

مُشت ها

 

در گستره ی مشت هایی که

باز می شوند

بعضی آدم ها

چتر

بعضی چترها

آدم       

و بعضی آدم ها

باران هستند و

نیازی به چتر ندارند!

مشت ها بسته می شوند

اندازه ی قلبی که

هیچ چشمی

آن ها را نمی بیند و

زیرِ خاک می روند!

۸۹/۵/۱


[ ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!